رود سرما از میان شکاف تپه ها به سوی شهر جاری شده بود.یقه ی پالتوی بارانی اش را روی گردنش فشرد.پشت سر ش انبوه ابرها ی درهم، تپه ها را در بر گرفته بودند. روبرویش خیابان درختی کشدار و ساکت بود. دم پر شالگردنش از روی شانه اش لغزید و به آرامی در باد تاب برداشت.درخت های پای تپه ها در مه روان ناپیدا می شدند. از تپه ها روگرداند و در سراشیب خیابان پا تند کرد.
یقین داشت چیزی آن جا هست ، سنگ هست ، تپه هست ، درخت هست ، روی سنگ ها نشسته بود و سیگار دود کرده بود ، به صدای باد که غروب ها در شاخه ها می پیچید گوش داده بود اما بعضی صبح ها مه ی بود که تمام این ها را در بر می گرفت حالا آن صدا ها و سنگ ها و درخت ها خاطره بودند و فقط به تصورش می آمد، بعضی وقت ها هاله ای شبیه همین ها فرایش می گرفت، یقین داشت هست ولی بیشتر در تصورش بود تا در خودش. با همسرش با همکارهای ادراه اش و آدم های همیشگی اطرافش بود در صف بانک ها ، اتوبوس ها ؛ اما نمی فهمید حالا در تصورش اینها را تجربه می کند یا در تصور کسی اینطوری حرف می زند، کار می کند و صف می ایستد. آن هاله که می آمد بیشتر صبح های زود روی تپه ها پیدایش می شد.
دهانش بوی نای صبح می داد. سیگار نم کشیده اش را توی دستش بازی می داد. ناشتا میلش به سیگار نمی رفت، در میانه ی خیابان درختی مکث کرد ؛ اولین اتوبوس صبح ، سر خط ، در انتهای خیابان ایستاده بود. به پنجره ی طبقه ی چهارم بلوکشان نگاه کرد. فکر کرد حالا پیش هما خواب باشد. به پنجره های دیگر نگاه کرد در هوای ابری خاکستری صبح چراغ بعضی از خانه ها روشن شده بود. فکر کرد حالا هما برایش کره روی نان پهن می کند و بالشتک های برآمده ی زیر چشم هایش را با انگشتان لطیفش می مالد و لبخند زنان می گوید : قربون چشای پفیلات برم ، یه خورده کمتر می خوردی. چشم هایش را بست و خمیازه کشید. فکر کرد هر خانه برای خودش هما دارد.
راننده ی اتوبوس صبح های تابستان روی نیمکت ها ی ایستگاه می نشست و گوجه و خیار و پنیر با بربری و چای می خورد. چند بار برای او از فلاسک زرد رنگش چای ریخته بود. بوی چای توی دماغش پیچید، به نیمکت ها نگاه کرد ،کسی آن جا نبود. شاید هم بود ؛ یعنی اینطور فکر کرد شاید راننده ی اتوبوس هم مثل درخت ها و سنگ ها هاله ای برای خودش دارد. چشم هایش می سوخت. دهان دره ای کشدار کرد. صاعقه های کوچکی در میان ابرهای نوک تپه ها روشن و خاموش می شدند. خمیازه اش شبیه موجی از دریا بود که بلند می شود و انگار فرود آمدن ندارد. صورت شبنم نشسته اش رو به سردی می گذاشت. به فاصله ی فزاینده اش با اتوبوس فکر می کرد و دهانش باز باز مانده بود.
