|
جمعه پنجم مرداد 1386
در یک داستان علمی ـ تخیلی جذاب، یک روحانی عالی مقام بودایی برای معبدش در تبت کامپیوتری خودکار از نوع v خریداری میکند. اما این روحانی درخواست میکند که کامپیوتر را به گونهای تغییر دهند که به جای اعداد، حروف را چاپ کند. هدف عجیب او از همهی این کارها، بنا به اظهار خودش این است که راهبان بتوانند هر چه سریعتر فهرستی را که از همهی نامهای خداوند تهیه کردهاند، تکمیل کنند. انجام این وظیفه که ممکن بود پانزده قرن دیگر طول بکشد، اکنون میتوانست تنها در طی صد روز میسر شود. اگر سلسلهی حروف به نحوی سیستماتیک و بر اساس یک الفبای ویژه با یکدیگر ترکیب میشدند، سرانجام همهی نامهای واقعی خداوند فهرست میشد. نصب کردن کامپیوتر در آن معبد بودایی در کوههای تبت چندان طول نکشید. دو مهندس (جرج و چاگ)، برای نظارت بر کار کامپیوتر به آن جا فرستاده شدند و با کمال حیرت دیدند که راهبان بدون احساس خستگی، نوارهای طولانی نامها را در کتابها میچسبانند.
هنگامی که سرانجام چاگ به آن روحانی عالی مقام اطلاع داد که کامپیوتر در آخرین مرحلهی کار است پاسخی چنان شورانگیز شنید که ناچار شد دربارهی اهمیت دینی عملکرد کامپیوتر بیشتر تأمل کند. پاسخ روحانی بودایی این بود: «بسیار عالی است. راهبان معتقدند که وقتی فهرست نامهای خداوند (که بنا بر محاسبهی آنها تقریباً نه میلیارد نام است) کامل شود، غایت خداوند محقـّق شده است. بشریت کاری را که برای به انجام رساندن آن خلق شده، به پایان رسانده و کار دیگری باقی نمانده است.» چاگ بعداً این ماجرای باور نکردنی را برای جرج بازگو کرد؛ «وقتی که فهرست کامل شود، خداوند وارد میشود و همه چیز به سادگی خاتمه خواهد یافت... هورا!» جرج در مقابل این فکر که پایان طرح، پایان جهان خواهد بود، لبخند عصبی کوچکی تحویل داد. دو مهندس آمریکایی پس از تأمل دربارهی مسأله دریافتند که اگر در پایان طرح، جهان پایان نیابد، دچار دردسر خواهند شد چرا که خود را در میان صدها راهب خشمگینی خواهند دید که یک کامپیوتر، ثمرهی عمر آنها را به باد داده است. آنها کوشیدند که پیش از آن که کامپیوتر آخرین دستهی نامها را ارائه کند، طرحی را که «طرح شانگریـلا» میخواندند، رها کنند و بروند. در بعد از ظهر آخرین روز، چاگ و جرج با راهبان خداحافظی کردند و سوار بر اسبهای کوهستانی پر طاقت، از جادهی پرپیچ و خمی که معبد بوداییان را به نقطهی قدیمی DC3 متصل میکرد، پایین آمدند (DC3 محلـّی در انتهای جادّه بود که منتظر آنها بودند). آنها در یک شب سرد و کاملأ روشن هیمالیائی که ستارههایی آشنا در آن میدرخشیدند، ازکوه پایین آمدند: جرج به ساعتش نگاه کرد. «تا یک ساعت دیگر باید آنجا باشیم». او این را به چاگ که در پشت سرش بود، گفت. و پس از تأمل افزود: «آیا کامپیوتر کارش را به پایان رسانده؟ حالا تقریبأ وقتش رسیده است.» چاگ پاسخی نداد. به همین دلیل جرج بر روی زین چرخید و به عقب نگاه کرد. او میتوانست صورت چاک را دقیقأ ببیند: یک بیضی سفید که به آسمان چشم دوخته بود. منبع: Reason and religious belief And introduction to the philosophy of religion\oxford university press,1991\p:252
لينک ثابت |