تبليغاتX
قالپاق
 
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386

دستم با نوشتن فاصله می گیرد.ایمان دارم به خدای نوشتن که آدمی را می نویساند. وقتی قطره های باران مثل کلمه های بی انتها از خیالهای ابری آسمان به سطح آسفالت خیابان مان نازل می شود.همینطوری می شوم . دستم با نوشتن فاصله می گیرد.و چشمهایم کلمات حقیر کتابها رافراموش هجوم جمله های نازل شده از ناودان می کند.


پشت پنجره می نشینم وزل می زنم به سپید ترین نقطه های کاغذ جایی که آنجا نامیرا ترین کلمات را می شود نوشت.ذهنم کلافهای بافته ای است که روی همین کاغذ شکافته می شود.یکیش از رو یکی از زیر.همیشه دوست داشتم یک دفتر از حرفهایی ببافم.که نه کلاه باشد ونه کت کلاه یک دفتر حرفهایی که مثل باران نازل بشود روی سپیدی کاغذ و بعد بافته شود یک کلاه و یک کت کلاه!


ازپشت پنجره اتاقم جایی که پیچهای امین الدوله کوچه تمام می شود.شهلا دوباره کلی خرید را بدون چتر کرده و دارد می آید.و من دارم با خودم فکر می کنم حالا که چتر دوست ندارد.چرا برای خودش کت کلاهی نمی بافد.


توی بارنی بلندش گم می شود وقتی کف دستش را به نشانه سلام بالا می آورد. در حالی که چند قطره باران مثل چند تا حرف مثل سلام .چطوری؟ یا چه خبر؟ می پیچد توی کف دست سپیدش همان دستهایی که یک لقمه نان و پنیر و سبزی را به دقت می پیچد و در حالی که به دقت به آن خیره شده است بطرفم درازش می کند.


- بیا عزیزم


لبانش در روزهای بارانی پر از حرف می شود.وقتی چشمهایم را می بندم ولبهایم رابالا می آورم خیلی زود رد سریع لبهای بارانی اش را برمیدارد و می گوید:


- از ما دیگه گذشته


دستهایش را با پیشبندش خشک می کند و می گوید:


- اگه توی ده بودی بچه ات اندازه من بود


اما نمی دانم چرا هنوز برای من تازه است. انگار روز اولی است که توی ظهر خلوت دانشگاه توی کلاس 308 بوسیدمش.


اولین گازی که به لقمه می زنم با خودم فکر می کنم این لقمه نان توی دستهای من چقدر زشت می شود.


دوباره نگاه می کنم به سپیدی کاغذ شاید اگر یک سیگار بگیرانم شايداین کلاف از یک جایی باز بشود بالاخره .نگاه دوباره ای می کنم به دستهایش که توی آشپزخانه بدقت کاهو ها را می شوید.


- می تونم یه سیگار بکشم؟


دستهایش را خشک می کند از توی کاسه مرغی یک سیگار از ردیف اشنو ها بر می دارد. به آرامی همان دستها آن را گوشه لب می گذارد.روشنش می کند پک دوم را نزده می رسد به نزدیک میزم .آرام دراز می کند طرفم


-زیر سیگاری تو کشوست


دارد کنایه می زند می دانم .یعنی جای زیر سیگاری توی کشو نیست دیگر عادت کرده به عادتهای ده ساله من که بقول خودش صد سال سیاه دیگر هم ترک نمی شود.


یک تکه کاهوی خیس خورده را می گذارد توی دهانش


- بلاخره چیزی نوشتی؟


اگر نوشته بودم که حتما خانه رنگ وبویی دیگر می گرفت مثل روزهای اول که با حرارت برایش سخنرانی می کردم که ال می شود بل!


آنوقتها هم وقتی از جهان شمول شدن نظریاتم می گفتم همینطور کاهو می خورد.


-این ماه ده هزار تومان حقوقم زیاد می شه . دو ماهم که پس انداز دارم. پرده پذیرایی رو می خوام عوض کنم


اگر کتابخانه ام را فروخته بودم هم پذیرایی پرده دار می شد هم سقف اتاق خواب درست می شد هم سنگ چاله توالت عوض می شد و هم می شد یک کت کلاه برای روزهای بارانی شهلا خرید.


یکی از همکاران شهلا بود. وقتی کتابها را دید.فنجان چایش را گوشه همین میز گذاشت:


- شما همسر فوق العاده ای دارید.


- چطور؟


- همینکه اینقدر به عقاید شما احترام میذاره تا شما خونه بشینید وکتاب بخونید واون کار بکنه برای فوق العاده بودنش کافی.


همان شب شهلا گفته بود:


- یک وقت کتابخونه رو نفروشی!


-چرا؟


- بدرد اینا نمی خوره.حیف نیست.اینهمه زحمت کشیدی جمعشون کردی.


اما خیلی وقت بود که با خودم عهد کرده بودم که باید کمی هم به فکر شهلا باشم.کم کم داشت پیر می شد.باید حداقل کارهای خودم را می کردم .یا کمی تمیز تربودم.


خودم نذاشتم بچه دار بشه حالا هم دیگر دیر شده . همان اول باهاش طی کردم:


-می خوام تمام تمرکزم روی کارم باشه حوصله پیش پیش بچه روندارم.


چشمهایش گرد شده بود وبعد شمرده شمرده گفته بود:


-اگر فکر می کنی اینطوری موفق تری من حرفی ندارم


و بعد رفته بود توی آشپزخانه و به ریز ریز کردن کاهوها مشغول شده بود.


از آن روز بود که سر ماه حقوق که می گرفت عروسکی .عکس بچه ای می خرید ومی زد روی دیواراتاق خواب. اوایل خودم را به ندیدن می زدم می گفتم زندگی شخصی خودش است .اما وقتی دیدم که تمامی ندارد.یک شب که داشت جای(( محمود)) را با (( تیمور مخملی)) توی قفسه عروسکها عوض می کرد بهش گفتم:


-از زاییدن خوشت میاد؟


هیچی نگفت


- گه شوری دوست داری؟


باز چیزی نگفت


-حوصله زر زر بچه رو داری؟


موهایش را توی دستهایم گرفتم وپیشانی اش را روی پیشانی ام گذاشتم.چشم هایش هنوز ساکت بود.


-بچه می خواهی؟


سرش را از توی دستهایم درآورد


-نه بچه کارو زندگی رو از هردومون می گیره


ازآنروز بود که عکسها وعروسکها را از دیوار اتاق خوابمان کند. وتوی صندوقچه نامه هایش پنهان کرد.همان نامه هایی که قرار بود هزارو یک تا از آنها را برایش بنویسم.تازه صد تا شده بود که با هم ازدواج کردیم. وقتی نگاههای گردش رابه صندوقچه نامه هایش دیدم .دستی روی موهایش کشیدم وگفتم :


-غصه خوردی؟ حتما که نباید دورباشیم از هم.هر روز توی خونه یه نامه خوشگل برات می نویسم.


اما دقیقا از همان روز بود که دیگه هیچ چیز نتوانستم بنویسم.


باران بند آمده بود.ودستم با نوشتن هنوز فاصله داشت.که دیدم استکان چای توی دستهایش چقدر خوش رنگ ولابد مثل همیشه چقدر خوش طعم می شود. وقتی آنرا گوشه میزم می گذارد و می گوید:


-باز سرد نشه یادت بره؟


عاشق لب پر گوشه نعلبکی هایش هستم.دفترم را می بندم چای را می گذارم روبرویم.هنوز نمی دانم کلاف ذهن راباید از کجا بشکافم.کشو میزم را باز می کنم.زیر سیگاری را می گذارم توش و داد می زنم.


-عزیز قند یادت رفت!

لينک ثابت
   نوشته شده توسط سیامک مهاجری  |