گفت: تو اتوبوس خیالم راحتتره.
پیرمرد چایی ریخت: توی اتوبوس گرمه!
پشت پیشخوان را نگاه کرد، لبهی یک تخت زوار در رفته از بین توری پرده، که پر از مگس بود، دیده میشد. گفت: گرمتر از اتاق خواب شما که نیست. من چایی نمیخورم!
پیرمرد گفت: چه جوری اونجا خوابت میبره؟ چایی بخور! بخور!
گفت: از هفته پیش که دیگه اتوبوس مال خودم شده همهی شبا تو اتوبوس خوابیدم. عادت کردم.
سویچ اتوبوس را توی دستش چرخاند: من چای نمیخورم. چایی بخورم خوابم نمیبره!
پیرمرد چاییاش را هورت کشید: این جا جاده شیب داره. هفته گذشته یه کامیون خود به خود خلاص شد رفت ته درّه. یک سنگی، چیزی بزار جلوی چرخهاش!
***
صدای ماشینهای توی جاده، تو گوشش تبدیل به لالایی رخوت آوری شد و زود خوابش برد. چیزی نگذشته بود که با داد و فریاد پیرمرد به خود آمد و چشمانش را باز کرد.
آهای کمک کنین! یکی جلوی اون اتوبوس رو بگیره. آهای!
احساس کرد دارد همراه اتوبوس حرکت میکند. سریع بلند شد. روی یک تختخواب فنری، وسط صندلیهای اتوبوس بود. تخت را کناری کشید. از یکی از پنجرهها به بیرون نگاه کرد. هوا روشن شده بود و پیرمرد روی سکوی چایخانه ایستاده بود. یک دستش یک استکان چایی خوشرنگِ قرمز بود و دست دیگرش را در هوا تکان میداد و فریاد میکشید.
از شیشهی جلو به بیرون نگاه کرد. اتوبوس داشت به طرف پرتگاه بزرگ نزدیک میشد. برگشت و خواست بدود به طرف ته اتوبوس که پایش به تختهسنگی گیر کرد.افتاد کف اتوبوس و غلتید زیر صندلیها. انگار اتوبوس سرو ته شده بود. بلند شد. پتو و بالش و تخت فلزی به طرفش پرت شدند. با دست پتو را از صورتش کنار زد. تخته سنگ بزرگ داشت غلتان غلتان به طرفش میآمد.
به طرف نزدیکترین پنجره خیز برداشت و با تمام قدرت با مشت به شیشه کوبید. پوست دستش به سوزش افتاد. با آرنج، خورده شیشهها را کنار زد و خودش را به بیرون پرت کرد. روی خاکها غلت زد. تفالههای چای روی زمین به صورتش چسبیدند.
***
صدای پیرمرد را شنید: اِه اِه اِه! این جا چیکار میکنی؟ این سر و صداها چیه؟!
سرش را بلند کرد. هوا تاریک تاریک بود و پیرمرد با فانوس، بالای سرش ایستاده بود. به دست خونآلود او اشاره کرد: چی کار کردی با خودت؟
برگشت سایهی اتوبوس را دید و تخته سنگ بزرگی که جلو چرخهای عقب انداخته بود، هر دو سر جایشان بودند. عرق کرده بود، موهای سر و ریشش خیس خیس شده بودند.
