در جامعه مدرن كه جامعه مدني(بدون آنكه بخواهيم ارزش گذاري و اندازه گيري كنيم) از الزامات آن بشمار مي آيد و گويي بي آن هيچ اجتماعي را نمي توان با صفت مدرن همراهي كرد همواره پارادايم اخلاق شكلي ناهمگون وبعضا بي شكل دارد يا بهتر است بگوييم اين اخلاق يك اخلاق چند شكلي است .
در هگلي ترين تعريف از جامعه مدني بايد آن را سرآغاز جدايي اجتماع از دولت كه حقوق اجتماع را در مقابل دولت تامين مي كند يادكرد.

ممكن است براي برخي شبهه اي پيش بيايد كه جامعه مدني تنها در كشورهايي نهادينه شده كه از نظر سياسي و اقتصادي پيشرفت هاي شاياني داشته اند و مثلا اين شكل از اجتماع در ايران متحقق نشده است اين مقاله سعي در مخالفت با اين نگرش را ندارد بلكه قصد دارد اين فرض را قائل شويم كه جامعه مدني در شكل حداقلي خود در ايران نيز شكل گرفته است و در حال حركت به سمت شكل هاي حداكثري خود است از اين رو اين مقاله مدافع چنين برداشتي است كه اگرچه نهادهاي موازي قدرتمندي در مقابل دولت در ايران شكل نگرفت اما در عصر ارتباطات مولفه هاي بومي جامعه مدني دست خوش چالشهايي مي شوند . امروز رسانه هاي غربي ، افكار عمومي جهاني ، سازمانهايي همچون ديده بان حقوق بشر و انجمن هاي متقاوت فعال در زمينه حقوق بشر خود پيكره ي نيرومندي را در مقابل دولتها ايجاد كرده اند كه تا حدودي ساختارهاي صلب قدرت را محدود كرده اند .
با اين توضيح جامعه مدني باگستره گوناگون خود جهت تقويت و افزايش قدرت در مقابل دولتها ابزارها ، نگرش ها و جهان خاص خودش را دارد .
اگرچه خارج از بحث اين مقاله بايد اشاره كرد كه نهال جامعه مدني هرچند از هياهو ها پيروز بيرون آمده است ،اما در جدال با اين هيولاي آرام وپير (دولت) همواره در لحظات حساس تاريخ نتوانسته بر شبيحخون ناگهاني ومخرب اش سد بزند.
يكي از مولفه هاي جامعه مدني جداسازي حوزه خصوصي از حوزه عمومي است تلاش در جهت گسترش و فرهنگ سازي حوزه خصوصي از نگاه اتم باورانه و هويت بخشيدن به جزء در اين نگرش ياد مي كند كه اين اجتماع سعي در گسترش وتكثير آن دارد اما به شكلي كاملا ناهمگون.
در چنين اجتماعي احترام گذاشتن به حوزه خصوصي افراد و رعايت موازين آن با هر شكل و اسلوبي زيستن، حكايت از آن دارد كه اين اجتماع از تفاوتها و چند شكلي ها دفاع مي كند.
بر خلاف جوامع سنتي و پوپوليستي كه اجتماع در آن از شباهتها و همرنگ جماعت شدن ها ساخته مي شود، وهرشكل از ديگر گونه زيستن يك نوع ناهنجاري محسوب مي شود در جامعه مدني همگون و يكدست بودن يك ناهنجاري به حساب مي آيد كه از نظر علماي علوم اجتماعي يك بيماري وزمينه اتفاقات خطرناكي بشمار مي آيد . همگوني مترادف با فاشيست است ، زيرا اساس جامعه مدرن بر تضاد استوار شده است. تضاد سوژه وابژه . انسان و طبيعت و اين تضاد از آن رو تشديد مي شود كه انسان بعنوان هستنده از آن رو به گوهر مدرنيته ((خرد)) روي آورد تا تضادهاي هستي خود براي هميشه بر طرف كند .
اصولا نقاشي آبستره محصول همين نگرش ناهمگون است . در نقاشي كوبيسم هيچ چيز سر جاي خودش نيست زيرا اين شكل از اجتماع ذاتا از اين كه هر چيز سرجاي خودش باشد گريزان است . در نقاشي كوبيسم گلدان را روي پرده مي بينيم يا برگ را مي بينيم كه روي بازو درآمده است يا رنگها را در نقاشي اكسپرسيونيسم مي بينيم كه رنگهاي جهان بيروني در تابلو كاملا بصورت متضاد استفاده شده (بخصوص نقاشي هاي هانري ماتيس) چشم نوازي وتنوع رنگهاي متضاد در نقاشي مدرن از يك تضاد سخن مي گويد تضاد بطئي و دروني جامعه مدرن كه به شدت از يك شكل شدن گريزان است .
در جامعه استوار بر يك رنگي. هر رنگ ديگري متضاد است ورنگ متضاد بايد همرنگ جماعت بشود واين اراده يك شكل شدگي نوعي عصبيت به همراه دارد كه سرچشمه هاي فاشيست در آن خفته است .
پست مدرنيست هم اتفاقا از دل همين تضاد مورد دلخواه جامعه مدني مدرنيته بيرون مي آيد وسير منطقي آن هم بايد اينطور باشد برخلاف تصور برخي پست مدرنيست ناگهان بر مدرنيته نازل نشده است بلكه به قول هابرماس ادامه منطقي آن است .پست مدرنيست حتي در بخشهايي قصد اصلاح برخي تناقضات مدرنيته را دارد اينكه شارح سرشناس پست مدرنيست(( ژان فرانسوا ليوتار)) پست مدرنيست را پايان روايت هاي بزرگ قلمداد مي كند در واقع مي خواهد بحث توجه به تضادها را جدي تر بگيريم واتفاقا مبحث ليوتار به مهمترين بنياد انديشه سياسي مدرنيته يعني جامعه مدني كمك شاياني كرده است .
در معماري پست مدرن هم با اين تضادها روبرو هستيم در ظاهر هيچ يك از عناصر يك بنا سر جاي خودش نيست وگويي همه چيز دارد روي هم خراب مي شود اما با همه فرم اين تضادها همه چيز سر جاي خودش است . پست مدرنيست مي خواهد بگويد كه مدرنيته بايد تضادهاي خودش را جدي بگيرد و نبايد تنها يك نقش ساده وبي ارزش به آن بدهد.
اما وضعيت در گفتمان جامعه سنتي كاملا متفاوت است در اين جوامع وجوامع پوپوليستي تضاد يك وضعيت خطرناك است .تعريف انسان هم در چنين جامعه اي متفاوت است .در جوامع سنتي بر خلاف جامعه مدرن انسان با اجتماع تعريف مي شود نه اجتماع با انسان . در نتيجه همه ابزارها در چنين جامعه اي قصد راست كردن كژي ها را دارد نصيحت كردن ، راهنمايي كردن جهت اجتماع پذيري مترادف با اصلاح امر خير و حركتي پسنديده قلمداد مي شود و پند اندرز جز اساس اين اجتماع به حساب مي آيد.
آيين پاگشايي در جوامع بدوي كه با آزمايشات و حتي شكنجه هاي سختي همراه بود و گاه كودكي سالها در كوهها به تنهايي رها مي شد نمونه اي از همين اجتماع پذيري و همرنگ جماعت شدن بود.
ادبيات كلاسيك هم مملو از فرمايشات،اندرزنامه ها، حكايت ها و متل هاي عبرت انگيزي است كه مخاطب را نصيحت مي كند پند مي دهد وارشاد مي كند .پند و اندرز در چنين اجتماعي از ارزش بالايي برخورداراست و در ادبيات كلاسيك مي خوانيم كه انسانها ي بسياري سرگردان و شيدا بدنبال پيري مي گشتند تا او آنها را نصيحت كند و راه درست را به آنها نشان دهد وچه حكايت ها كه خوانده ايم كه مثلا راهزني با شنيدن اندرزي از پيري زندگيش دگرگون شده وراه صراط پيش گرفته است .راهزن عامل ناهمگوني است و اين را خود نيز مي داند. او در اعماق وجودش مي خواهد كه به اجتماع بپيوندد. اما (( مرلين منسون)) كيست؟ عامل نا همگوني واغتشاش او نيز به اين ناهمگوني آگاه است .اما ناهمگوني واغتشاش در منسون يك نگرش است . يك حركت روشنفكرانه است و بخشي از اين اجتماع متضاد است . بخاطر همين چارلي چاپلين ديگر يك دلقك نيست . يك چهره حاشيه اي نيست براي خنداندن صرف همچون دلقكان درباري ؛ او يك انديشه است . چارلي چاپلين برخلاف تصور ساده انگارانه برخي از شارحانش حامل پيامي نيست كه بخواهد چشم هاي ما را به روي حقيقت جهان باز كند چارلي مي خواهد به ما يادآور شود كه ما در حال زيستن در تضاد ها هستيم وبايد با آن كنار بياييم وتضادها را با خنده وشادي پشت سر بگذاريم و در عين حال بپذيريم كه وضعيت ما يك وضعيت اظطراب انگيز است . منسون هم با آن شكل ظاهري اش هيولايي است در مقابل هيولاي پنهان دولت. منسون شيطان درون را ظاهر مي كند با همه شكلهايش آن را به ما نشان مي دهد و به ما مي گويد ما
نا چار به زيستن با اين تضادها هستيم .با اين شيطان و اصلا شيطان هم بخشي از اين تفاوت هاست كه در جامعه مدرن مي تواند در كنار ما زيست كند و حتي حقايقي را به ما بگوييد كه هرگز فرشته ها به ما نمي گويند اين همان هر چيز در جاي خودش نبودن است مرلين منسون يك تابلو كوبيستيست ظاهري از شيطان كه بايد ما را فريب دهد در نقش ديگري ظاهر مي شود وما را راهنمايي مي كند. واين اصلا چيز عجيبي نيست منطق جامعه مدرن است .
اما اين ارزش در جامعه سنتي تبديل به ضد ارزش مي شود .پند واندرز در آن جامعه سودمند و اجتماع به سودمندي آن كاملا واقف و آگاه بود .
ولي پند واندرز در جامعه مدرن اساسا ارزش گذشته خود را از دست داده است زيرا همگوني و اجتماع پذيرشدن ديگر يك هدف نيست و همانطور كه اشاره شد جامعه مدرن از ناهمگوني و تضاد بوجود مي آيد بقول ((مارشال برمن)) جامعه مدرن يك لذت مضاعف ، شادي وهيجان و اظطراب و سقوط را يك سره به همراه مي آورد و زيستن در چنين اجتماعي زيستن با تمام اين هاست شادي ها واظطراب ها.
در يك جامعه ناهمگون حقيقت نمي تواند چيزي همگون باشد . براي يك همجنس باز پارامترهاي حقيقت با يك نژاد پرست كاملا متفاوت است و جالب اينجاست كه آنها هر دو در چنين اجتماعي در كنار هم زندگي مي كنند اما تعاريف آنها بر روي مفاهيم كاملا با هم متفاوت است .
از اين رو حوزه خصوصي در اين اجتماع نقش پرنگي مي يابد و اين حوزه هر نفوذ را برخود سد مي كند هر كس مي تواند در چهار ديواري اختياري خودحقيقت خودش را داشته باشد .
واين يعني كه نصيحت كردن در چنين جامعه اي هيچ ارزش محتوايي ندارد و آنهايي هم كه نصيحت مي كنند در واقع از اين تضاد آگاهند در نتيجه اين را خود نيز مي دانند كه كمكي به طرف مقابل خود نمي كنند بلكه تنها از زير بار مسئوليت شانه خالي مي كنند . آدرنو در اين باب در اخلاق صغير به نكته ي ظريفي اشاره مي كند:
(( به كساني كه نصيحت پذير نيستند. نمي توان كمك كرد . اين چيزي است كه بورژواها مي گويند و اميد مي بندند تا با نصيحت كه خرجي برايشان ندارد . از زير بار مسئوليت كمك به ديگران شانه خالي كنند و درعين حال بيچاره اي را كه به آنها رو آورده است ، زير نفوذ خود بگيرند
بهتر است كساني كه نمي توانند كمك كنند ، دست از نصيحت كردن بردارند در نظامي كه تمام سوراخ موش ها بسته است . نصيحت صرف دقيقا به معناي محكوم كردن فرد است اين هميشه يك معني مي دهد : به تقاضا كننده پيشنهاد مي شودآن چه را که آخرين ته مانده هاي شخصيتي اش به شدت رد كرده است ، بپزيرد و انجام دهد . در صورتي كه او كار صواب را هزاران بار آموخته است و همه نصيحت هايي را كه مي تواند بپذيرد ، از قبل مي داند و تنها وقتي به كسي رو مي آورد كه عقلش به جايي نرسيده و ديگر نيازمند عمل است)) (اخلاق صغير تئودور آدرنو ترجمه حميد فرازنده ص 216)
از آنچه در بالا گفته شده مي توان نتيجه اي در مورد ادبيات متعهد گرفت . ادبياتي كه تعهد مي پذيرد همواره بقاي خود را در استمرار ايدئولوژي مي بيند كه از آن دفاع مي كند . تمام تلاش او در ايجاد همگوني ، يكدست شدن و فربه كردن ايدئولوژي است كه بقاي او را تضمين مي كند . اين ادبيات قبل از آن كه كسي را متعهد كند خودش متعهد مي شود پس بر مبناي ساختاري عمل مي كند كه او را پرورانده است .ساختاري كه پند مي دهد اندرزهاي يك شكل با بيان متفاوت .ساختار است كه جهت گيري مي كند كار كارشناسي انجام مي دهد مسير را مشخص مي كند نويسنده در اين وضعيت در يك مسير معين قرار مي گيرد اگرچه اجازه جولان دارد اما هرگز نمي تواند از مسير خارج شود . ادبيات متعهد در اجتماع مدرنيته يك پارادوكس است زيرا براي آنكه متعهد باشد بايد به عقب برگردد اگرچه تصور مي كند كه مي تواند به عقب برگردد اما در عمل اين امكان هرگز به تحقق نمي پيوندد تنها صداي آن است كه به عقب پرتاب مي شود . زيرا ادبيات ايدوئولوژيك هرگز نمي تواند تكليف خود را با انحصار زبان مشخص كند و مجبور است براي بقا ، مدرنيته را نفي كند اما چون اسير يك دور باطل مي شود از اين كار اجتناب مي كند و در نتيجه خود را تكرار مي كند. نمونه اي كه در حكومت سياه استاليني امتحان خود را پس داد . رئاليست سوسياليستي كه قرار بود تامين كننده اهداف نظري اتحاد جماهير شوروي باشد و به تقويت طبقه پرولتر كمك كند در دام تكرار خود تبديل به مضحكه اي شده وجالب اينكه اين كاريكاتور به شكال فصاحت باري در ايران تقليد و تكرار شد .
هنرمندي كه در جامعه مدرن نصيحت مي كند و تلاش در جهت همسان سازي دارد صدايش شنيده نمي شود زيرا او ابتدا بايد و ضعيت تناقض گونه خود را در اين اجتماع مرتفع كند و اين اتفاق زماني ميسر مي شود كه به نفي مدرنيته بپردازد در نتيجه در دايره زمان اسير مي شود و هر گز نمي تواند اين تناقض را بر طرف كند در نتيجه هر حركتي در مسير همساني يك كار مضحك واحمقانه است . از زين رو او حرف نمي زند اگر سخني هم مي گويد در خود تكرار مي شود و اوهمواره عقيم ونازاست .
پديده رضا رهگذريسم هم در ايران همواره به اين وضعيت دچارمي شود رضا رهگذريسم بيش از هر جرياني نصيحت مي كند پند مي دهد . و در جهت همسان سازي تلاش مي كند اما نتيجه آن كاملا برعكس اتفاق مي افتد زيرا رهگذر حرف نمي زند او تنها پژواك صداي خود را مي شنود.
اما هدايت ، منظور من دقيقا شخصيت هدايت است ، هدايت يك شخصيت متضاد است جالب اينكه او نه پند مي دهد و نه اندرز ونه در جهت همسان سازي تلاش مي كند او تنها تناقضات دروني انسانها را آشكار مي كند انسان در داستانهاي هدايت يك موجود چند بعدي تكه تكه وناقص است او بر خلاف خيلي از نويسندگان ايراني تلاش نكرد در داستانهايش شخصيتي كامل را نشان دهد شخصيت هاي هدايت محصول تناقض هايشان هستند.
هدايت هيچ تلاشي در جهت همساني نمي كند اما با تمام محروميت ها در انتشار افكارش و حتي مواجه شدن باسخت ترين نظامهاي سانسور صدايش شنيده
مي شود اين هيچ ارتباطي با تاثير نفوذ كلام هدايت ندارد هدايت تنها ساختار اين تناقض را درك كرده است و محصول جامعه مدرن است شايد اگر در همين وضيت زمان به گذشته هاي دور باز مي گشت اين اتفاق كاملا برعكس به وقوع مي پيوست .
مشكل رضا رهگذريسم اين است كه نمي خواهند الزامات زيستن در جامعه مدرن را درك كند. اين روح جامعه مدرن است و اين روح اساس شكل گيري آن است پس هر جرياني بدون شناخت روح زمانه خود وگفتمان غالب در آن دچار سوتفاهم مي شود و صداي آن هرگز بيرون ازخودش شنيده نمي شود.