|
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
امیلی دیکنسون (ترجمه برای قالپاق) خورشید همچنان غروب می کند، غروب می کند هنوز؛ بی هیچ منظری از بعد از ظهر بر فراز دهکده ای که من می نگرم،-- خانه تا خانه ظهر است. تاریکی گرگ و میش همچنان فرو می آید، فرو می آید هنوز؛ شبنمی بر چمنی نیست، اما تنها بر پیشانی من ایستاده، و بر چهره ام پرسه می زند. پاهایم همچنان خواب می روند، خواب می روند هنوز؛ انگشتانم بیدارند؛ اما چرا اندک تر از آن است که مرا به خویشتنم آگاه کند؟ چه خوب نور را می شناختم پیشترها! اکنون نمی توانم ببینمش. دارد می میرد، من می میرانمش؛ اما از دانستنش ناراحت نیستم.
لينک ثابت
شنبه پانزدهم دی 1386
پسا ساختارگرایی جریانی روشن فکرانه است که توسط برخی فلاسفه ی کانتیننتال و نظریه پردازان انتفادی در نیمه ی دوم قرن بیستم شکل گرفت. تا این زمان نظربه های ساختارگرایانه ای چون روی کرد سوسور در زبان شناسی یا نگاه مارکس به جامعه یا بسط نظریات فروید در روان شناسی کاملن بر اندیشه ورزی غرب مستولی شده بود. در دهه 60 ساختارگرایان فرانسوی کوشیدند که این نظربات را در هم بیامیزند. در واقع این تلاش واکنشی بود به نوع تفلسف اگزیستانسیالیست ها که بر این عقیده بودند که انسان آن چیزی است که خودش می سازد (همان قصه ی وجود و ماهیت). برای ساختارگرایان فرد محصول ساختارهای جامعه شناختی، روان شناختی، و زبان شناختی ای است که هیچ کنتزلی بر آن ها ندارد.کسی که مبدع نظریه پسا ساختارگرایی شد، ساختارگرایی به نام میشل فوکو بود. او با نقش ساختاری جامعه و زبان موافق بود اما در دو مساله اساسی تشکیک کرد: الف) این که ساختار زیربنایی ای وجود دارد که می تواند شرایط انسانی را تبیین کند و ب)این که نگاه از بیرون گفتمان و بررسی اوبژه ای شرایط میسر باشد. ژاک دریدا هم متعاقبن ساختارشکنی را به مثابه تکنیکی در کشف دریافت های متکثر از متن بر اساس اندیشه های نیچه و هایدگر بسط داد. نکته مهم در درک پسا ساختارگرایی این است که این مفهوم بیش از آن که ماهیتی ایجابی داشته باشد، هویتی سلبی دارد که در مقام نفی برخی وجوه ساختارگرایی معنا می یابد.
لينک ثابت
دوشنبه پنجم شهریور 1386
به ياد گلشيري و مردي با كراوات سرخش « سيدي, عكس, پاسور. سيدي, عكس, پاسور» اينها را پسر جواني كه باد صورتش را سرخ كرده بود, آرام توي گوش آدمهايي كه پشت چراغ قرمز ايستاده بودند , گفت و از كنارشان رد شد. كسي توجه نكرد. مرد كيف چرمي سياهش را دست چپش داد و با انگشتهاي سرمازدهاش تهريش چانهاش را به آهستگي خاراند و گفت:« اين احمقانهترين چراغ دنياست. يك ساعت بايد وايستي بعد هنوز سبز نشده قرمز ميشه. خيال كردن مردم قهرمان دو هستن. تازه بنجانسون هم كه باشي تا وسط خيابون بيشتر نميرسي. » و سرش را به سمت زن كناردستياش چرخاند. زن نيمنگاهي انداخت و همانطور كه ني شيرموزش بين لبهايش بود, لبخند زد و بعد دوباره رو كرد به آدمك قرمز توي چراغ كه دستش را زده بود به كمرش ايستاده بود بالاي سر چراغي كه يكي ژست راه رفتن تويش گرفته بود. ادامه مطلب
لينک ثابت
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
اصطلاح متافیزیک حضور(Metaphysics of Presence)، به طور جدی با مطرح شدن ساختارشکنی (Deconstruction) در عالم اندیشهی غربی مطرح شد و از آنجا سر از فلسفهی هنر هم درآورد. تفسیر ساختارشکنانه (Deconstructive Interpretation) در تمام روایت(Narrative)های موجود در تاریخ فلسفهی غرب -که به شکل زبانی و سنتی- داعیه دار دریافت بلاوقف معنا(Meaning) بودند- تشکیک کرد و آنها را متهم به این اتهام کرد که این سنن تفلسف، نوعی "مابعدالطبیعه" یا "هستیشناسی الوهی" (Ontotheology) را به وجهی رجحانی به حضور(Presence) در مقابل غیاب(Absence) دادهاند. متفکران ساختارشکن چون ژاک دریدا رسالت خود را تشکیک در (یا ساختارشکنی) این رویکرد مابعدالطبیعی در فلسفه میدانند. البته این مناقشه، ریشه در آثار متقدمان ایشان مثل اثر "بود و زمان" مارتین هایدگر و پیش از آن فردریش نیچه دارد. ![]()
لينک ثابت |