تبليغاتX
قالپاق
 
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

نمی دانم می شناسیدم یا نه

در روزگاری که سگ صاحبش را نمی شناسد

روزگاری که خزینه ها کافه شدند

حرمت حرم ما هم...

بوی پیاز اجنه را حشری(کلافه)می کند

گرد می گرداند هوا که چرخ دوران ها که نچرخیده بود لزگی می شود حالا:

ژولیده منم روییده منم رقص منم جا منم حول مکان را که منم :

در دالان های تاریک سخت تلاش می کندم

تا با ثم هایم خود را راحت کند

به هر جان کندنی

ای

خوابمان

 آشفته

 

 

هی در تاس ها کافه می آوردند...به جان خودم.

جان جلال الدین با دوست دختر هایتان به حمام(کافه سنتی)نروید.

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  |