پشتِ هيچ چراغقرمزی نايستاده بود. آن روز هوا سرد بود و هالهی مه دور چراغ راهنمايی را گرفته بود. به سرعت به تقاطع نزديک شد. هيکل زرد ماشين زباله از دوردست، در سمت مقابل ديده میشد. پيکان قرمز رنگی، اريب، گوشهی آينهی بالای سرش میلرزيد.
هر روز صبح زود، زمانی که هنوز خيابانها از رفت وآمد کارمندان و کارگران و بچه مدرسهایها شلوغ نشده بود و حتی سوپرمارکت سرِ نبش تقاطع هم کرکرهاش را بالا نزده بود، از خانه خارج میشد. شبها هم دير وقت برمیگشت؛ خيلی دير، درست زمانی که دوباره خيابان، سوت و کور میشد.
عبور پرچهای کنار خطوط عابررو را از زير چرخهای اتومبيل حس کرد. کمتر از دو سه متر به تقاطع مانده بود. هيچ وقت پشت چراغقرمز نايستاده بود و حتا نيازی نديده بود تا اندکی از سرعتش کم کند.
صدای سوت مانندی که کمکم بدل به نعره و غرش هيولايی میشد، تنها اتفاق تازهای بود که باعث شد سرش را به طرف راست تقاطع بچرخاند. ابتدا فکر کرد چيزی مانند يک زمين لرزه است يا شايد عبور يک هواپيما از ارتفاعِ کم. سايهی دراز و سياه يک تريلی افکار او را قطع کرد.
قطعات تکهتکه شدهی اتومبيل همچنان تا دير وقت همان روز که سر و کلهی ماشين زبالهکشِ زرد پيدا شد، در اطرف تقاطع پخش بود.

