تبليغاتX
قالپاق
 
سه شنبه چهاردهم آذر 1385

 

دانه ها اتوبوس مي شوند       

   در باز شدن دکمه هاي تن تو

  این همه :

  نشانه هايي ممکن است

  در خطوط بین من و تو

جاده هايي خلوت              نيم روز

 

کویر مسی شکم تو

و ممکن ترين بارانه هاي ريز روي گردن تو (روی جم و جور دهنت   روی قشنگ پیراهنت )

 

خورشيد خيس تو را     ابرها        پوشيده اند

و من که حالا اتوبوسم به سمت تن تو:      

  با مسافران       تنم

 

  (با دکمه هایی شورشی )

ابري شديم که مي بارد ، من و تو

هزار   

تا

 شبيه

 من

هزار

 تا

 شبيه تو

 

ابري از تن من...

ابري !

 در تن تو...؟                                                    

لينک ثابت
   نوشته شده توسط مسعود تارانتاش  | 

یکشنبه پنجم آذر 1385

 جای خالی سیامک مثل دهان مرگ بود. جلسات هفتگی‌مان تازه داشت روبه راه می‌شد و نظم و ترتیبی پيدا می‌كرد كه يكی از ما خواست اين قدر دور تر برود.

سیامک مثل خارپشتی كه تازه از خواب بيدار شده نگاه سریعی به من كرد و بعد چشمان شفافش را رو به علی گرداند: جلسات ما كجا داشت رو به راه می‌شد. من دو روز رفتم شاهرود برگشتم ديدم جلسات تعطيل شده.

علی گفت: تقصير خودمونه خداييش ديگه. يه هفته قبلش...

احسان دويد تو حرفش كه : تازه اون كه دورتر رفته بود تو اون داستان دونالد بارتلمي بود فكر كنم آ...

علي گفت: دارم حرف مي‌زنم آ...


ادامه مطلب

لينک ثابت
   نوشته شده توسط محمدعلی خامه پرست  |